شنبه 13 شهریور 1389  09:14 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: مسعود
نوع مطلب: متن اصلی ،

او...

دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم
بعد یک عمر که ماندیم... که عادت کردیم
دست هامان همه خالی...نه! پر از شعر و شرر
عشق فرمود:«بیایید»،اطاعت کردیم
خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک
شک آلوده ولی غسل زیارت کردیم
گفته بودند که آرام قدم برداریم
ما دویویدیم...ببخشید...جسارت کردیم

عازم کربلا هستم. دعام کنید

   


نظرات()   
شنبه 13 شهریور 1389  08:42 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: مسعود
نوع مطلب: یادداشت ،

او...

با مسعود شجره که صحبت می کردیم، از سختی هایشان برای برگزاری مراسم های ضد صهیونیستی در انگلیس و لندن حرف می زد. اینکه باید کلی دنبال کار بدوند تا اجرایی شود. اینکه زحمت می کشند، تلاش می کنند، زور می زنند، تا با آن همه نبود امکانات «تاثیر گذار» باشند. برای هدفشان و آرمانشان.
برای دیدن تلوزیون وقت نمی گذارم، یعنی نمی خواهم که وقتم را تلف کنم! مگر برای مستند های خوبش و بعضی برنامه های ارزش مندش. ولی این روزها همه اش چشمم دنبال تیزری، تبلیغی ، پیامی، پیغامی، چیزی بود که حد اقل منِ جوانِ ایرانی را از طریق رسانه ی ملی مشتاق کند به شرکت در راهپیمایی روز قدس. اما دریغ!
حکما صدا و سیمای ما باید یک چیزی کمتر از بروبچه های شیعه ی انگلیس داشته باشد که نتوانستند چنین کلیپ تاثیر گذاری برای روز قدس بسازند.چیزی که حداقل منِ جوانِ ایرانی را خوشحال کند!
من برای خودم اسمش را می گذارم «شعور»! شعور درک چگونگی انتقال مفاهیم و انگیزش مخاطب! شما هرچه می خواهید اسمش را بگذارید.
کلیپ کوتاه و زیبای سایت اینمایندز (وابسته به کمیته حقوق بشر اسلامی  انگلیس) رو می تونید از اینجا دانلود کنید.

   


نظرات()   
یکشنبه 7 شهریور 1389  02:46 ق.ظ    ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1389 02:49 ق.ظ
توسط: مسعود
نوع مطلب: یادداشت ،

او...

1. به عنوان یک دهه ی هفتادی هیچ تصویری روشنی از امام خمینی برایم ارائه نشده!
جمله ی بالا را شاید بهتر می بود در انتهای متن می آوردم.  به عنوان یک جور جمع بندی. اما اول متن آوردم که بگویم خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کنم و فکر می کنید با خودم کلنجار می روم! سر اینکه چرا خودم را توی این همه سال « شاگرد مکتب خمینی» حساب می کرده ام. اگر نبود تصویر نیم بندی که خودم به زور به دستش آورده ام، باید اعتراف می کردم که از روی «جو» و «احساس» این ادعا را دارم.

اینکه می گویم هیچ تصویر روشنی از امام خمینی برایم (بهتر است نسل خودم را جمع بنندم؛برایمان) ارائه نشده منظورم بیشتر از طرف سیستم پرورشی ماست. از صدا و سیما بگیریم تا آموزش و پرورش و حالا هم وزارت علوم. از کانون پرورش فکری که سالها هوایش را نفس کشیده ام تا حوزه ی هنری و پایگاه های بسیج . البته این آخری هیچ کاری هم نکرده باشد حداقل به سوال هایم اضافه کرده. سوال هایی که داشته های اندکم هم به خاطر آنهاست.
من هنوز تصویر درستی از امام ندارم. نه از امام و نه از «مکتب خمینی» . به آن نشان که هنوز وقتی بعضی صحبت های امام را برای اولین بار می شنوم تعجب می کنم. البته اعتراف می کنم امام را «دوست» دارم. خیلی بیشتر از انتظارم. اما بعضی وقت ها حس می کنم این ارتباط عاطفی تا چند نسل دیگر ادامه پیدا می کند؟ نمی خواهد خیلی دور برویم، هم نسلی های من، بچه های دهه ی هفتاد باید چه کسی را دوست داشته باشند؟ باید شاگرد مکتب چه کسی بشوند؟ کدام امام؟ کدام خمینی؟

اولین بار که جدی به سوال بالا فکر کردم حاصلش این شد که مستند روح الله  حزب الله را ببینم. دو سال پیش به گمانم. و همان روزها بود که فهمیدم تا آن روز نمی فهمیدم!

خیلی ها اسمش را می گذارند «بازخوانی اندیشه امام»، من اسمش را می گذارم«بازتولید امام» . باید یک امام دوباره بسازیم. با همان خصوصیات امام خمینی 1281-1357 . ولی با ادبیات نسل دهه ی 70، با ادبیات نسل دهه ی 80 ، حتی با ادبیات نسلی که قرار است اسمش بشود دهه 90!

2. برای شناخت امام خیلی جاها باید انقلاب را شناخت و برای شناخت انقلاب باید امام خامنه ای را بازخوانی کرد! سال پیش بود که ایمان مطهری منش  در مقاله ای عبارت«رهبر کتابخوان کشورمان» را به کار برد. به نظرم خیلی عبارت دقیقی بود. خیلی وقت ها ما زیر لفظ «رهبر انقلاب» کلی عبارات دیگر را هم گم می کنیم. انتقادی که بالا هم گفتم. ما در بازتولید یا حتی باخوانی شخصیت ها خیلی مشکل داریم، نمونه اش رهبر انقلاب که خیلی وقت ها جنبه های مختلفشان را  فراموش می کنیم. نمی دانم اینجا بازخوانی لازم است یا بازتولید! اما چیزی که می دانم این است که ادبیات رهبرمان، برای نسل من کافی است! فقط نیاز به همین ریز تر شدن دارد. به اینکه من برای خودم رهبرم را در کنار همه ی خصوصیات ولائی شان، یک رهبر دانشمند یافته ام. دانشمند در حوزه ی تحصیلی خودم. و همین برای من کافی است. نسل ما، نسل قبلی مان، نسل بعدی مان، همه به این یافتن ها نیاز دارند. باید یک بار دیگر امام خامنه ای را هم برای خودمان از نو بشناسیم!



پی نوشت1: جستار سایت دفتر حفظ و نشر آثار امام خامنه ای خیلی کار قشنگی برای همین ریز تر شدن در شخصیت امام خامنه ای انجام داده.

   


نظرات()   
یکشنبه 31 مرداد 1389  10:30 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: مسعود
نوع مطلب: یادداشت ،

او...

خیلی از مسئله ها حکم  بچه بازی رو داره!
بچه بازی هایی که هیچ کس نتونسته حلشون کنه!

   


نظرات()   
شنبه 30 مرداد 1389  09:09 ب.ظ    ویرایش: شنبه 30 مرداد 1389 10:29 ب.ظ
توسط: مسعود
نوع مطلب: یادداشت ،

او...

اولین بار هفته پیش از نزدیك دیدمش، توی محوطه ی بیرونی حرم شاه عبدالعظیم. زیر آلاچیق فلزی پوشیده از برگ!  داشت كتابخانه ی كوچك عدالخواهی اش را تكمیل می كرد.
حركت حجت الاسلام جهانشاهی یك جور هایی فتح باب بود. فتح بابی از جنس كارهای جهادی. البته نه به سبك كارهای عجولانه ی ما كه اسمش را می گذاریم جهادی. طلبه ی سیرجانی عجله ندارد! كار خودش را می كند، با برنامه خودش، حتی اگر محكومش كنند به از بین بردن شأن روحانیت 1400 ساله!

توی دو ساعتی كه پیشش بودیم فقط حرص یك چیز رو خوردم. اینكه این آدم رسانه ای نیست! یا به قول یكی از دوستان «علمایی» رفتار می كنه. سخت تعریف می كنه ولی خوب! باید خاطره ها رو تك تك بیرون بكشی و حرف های نگفته رو به زحمت پیدا كنی !

حالا بیشتر از 90 روز می شود كه حجت الاسلام جهانشاهی «بست نشین» حرم حضرت عبدالعظیم شده. و ما رسانه ای برای نشون دادن  حتی یك روز از این حركت عدالت خواهانه ی ایشون نداریم!



پی نوشت1: نشریه راه خاطرات ایشون توی زندان رو هر هفته چاپ می كنه! خوندنش لذت بخشه! نشریه پنجره هم توی شماره معنای ولایت فقیه یه پرونده براشون رفتن!
پی نوشت 2: چند بار این پی نوشت رو نوشتم و پاك كردم! اخر هم دلم راضی نشد! برای حسن نوشتم، كاش بیشتر...

   


نظرات()   
شنبه 23 مرداد 1389  11:00 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: مسعود
نوع مطلب: یادداشت ،

او...

یه مثل معروف داریم که میگه «هرآنچه دیده بیند دل کند یاد»! البته همیشه اینطور نیست! تو بحث فیلم و سینما و کلا رسانه ها یه موضوعی داریم به نام آموزش پنهان(hidden education) که می گه امکان داره شما چیزی نبینید ولی دلتون بخواد!
زمان دانشجویی برادرم خیلی با هم در مورد مثال های جالب رشته اش (مدیریت بازرگانی) صحبت می کردیم، یکی از مثال های جالبی که بهم گفته بود ، در مورد تبلیغات نوشابه پپسی توی مترو لندن بود. ماجرا از این قراره که توی تونل های مترو لندن یک سری عکس رو به صورت فریم های فیلم کنار هم چسبونده بودن . وقتی شما از توی مترو که با سرعت بالایی از کنار این فیلم ها رد میشده به اونها نگاه می کردید درست مثل یک فیلم توی پنجره مترو دیده می شدند! نکته ی جالب اینجاست که توی فیلم هیچ تبلیغی از شرکت پپسی نبوده، ولی آمار فروش نوشابه های پپسی تو ایستگاه های بعد از این نوع تبلیغات رشد کرده بوده!

قبل از تابستون توی دانشگاه چند جلسه نماد شناسی فیلم کوتاه توسط دکتر شاه حسینی برگزار شد ، جدا از نکته های کاربردی و فنی ای که توی این چند جلسه گرفتم، چند تا جمله ی قشنگ هم از آقای شاه حسینی  یادم مونده، یکیش این بود: «خیلی از بچه مذهبی ها فیلم دینی می سازن، در صورتی که کاملا اثر برعکس توی ذهن مخاطب می زاره، و وقتی به طرف می گیم کلی قسم و آیه میاره که من قصدم همچین چیزی نبوده! قصدش نبوده، ولی خب اینکار رو کرده!» این روزها با دیدن سریال های تلوزیونی خیلی این جمله به ذهنم میاد.

نمونه بارز اینکه آموزش پنهان اثری روی مخاطب بزاره که ما نمی خواستیم رو توی این اردوی جهادی آخری دیدم! وقتی از حمید، پسر 12-13 ساله ی یکی از روستاها پرسیدیم از چه چیز فیلم فاصله ها (که قبلا گفته بود خیلی بهش علاقه داره) خوشت میاد و جواب داده بود «رابطه ی سعید و بیتا»!  و وقتی سعی کردیم به خودمون ثابت کنیم که احتمالا اشتباه برداشت کردیم و پرسیدیم از چی رابطه شون خوشت میاد و پاسخ گرفتیم  «از دوستیشون ، از صمیمیتشون» !
حالا آقای کارگردان و ...  بیان قسم و آیه ردیف کنن که قصد ما از ساخت این فیلم شیرین جلوه دادن رابطه با نامحرم برای یه پسر توی یه روستای دورافتاده نبوده!


پی نوشت: دوست خوبم، آقا علیرضا هم وبلاگش رو راه انداخته! تو بحث فیلم و اینها شاگردیشونو می کنیم!

   


نظرات()   
جمعه 15 مرداد 1389  10:39 ب.ظ    ویرایش: جمعه 15 مرداد 1389 11:15 ب.ظ
توسط: مسعود
نوع مطلب: فیلم ،

او...
نگاهی به فیلم شاهزاده ایرانی ، ساخته سال 2010 کمپانی دیزنی

ایده ی اصلی شاهزاده ایرانی به گمانم از دهه ی 80 قرن بیستم شکل گرفت. اولین بازی هایی که براساس داستان یک شاهزاده ایرانی ساخته شد. فضای اون بازی ها به شدت شبیه فضای تصویر شده از داستان های هزار و یک شب بود. فکر کنم بازی شاهزاده ایرانی سگا رو خیلی ها به خاطرشون بیارن.بازی شبح و شعله که آدم رو یاد داستان های سندباد و فضای خاص شرقی اون می انداخت. بعدها هم تو اواخر دهه ی 90 بازی های کامپیوتری اون وارد بازار شد و تا همین امسال هم ادامه داشته. شناخت کمی از بازی شاهزاده ایرانی دارم، ولی فکر کنم فیلم وام های زیادی از بازی گرفته باشه. از شخصیت اصلی گرفته تا طراحی صحنه ها و جلوه های ویژه. مسلماً ساخت همچین صحنه های عظیمی و اجرا کردن چنین جلوه های ویژه ای نیازمند این بود که این فیلم جزو big production یا پروژه های سنگین فیلم سازی کمپانی دیزنی قرار بگیره. تهیه کنندگی این فیلم رو جری بروکهایمر بر عهده داشته که توی کارنامه اش تهیه کنندگی فیلم هایی مثل آرماگدون ، پسران بد1و2، سری دزدان دریایی کارائیب و صخره  هم به چشم می خوره. میکل نیوول (کارگردان) هم در پرونده فیلم سازی اش فیلم معتبرتری از هری پاتر و جام آتش نداره.

در مورد داستان فیلم چیزی نمی نویسم (اینجا می تونید داستان فیلم رو بخونید)، فقط نکاتی در فیلم که قابل توجه بود رو می گم:

معماری:
معماری الموت و همچنین پایتخت ایران قرابت کمی با معماری اصیل ایرانی داره. بیشتر فضای معماری هندی با نوع خاص گنبد و ساختمان هاست. در معماری ایرانی قلعه ها اکثرا در بلندی ساخته می شدند تا نیازی به بالا بردن ارتفاع ساختمان ها نباشه. اما در این فیلم کاخ های مرتفع به وفور دیده می شه که بیشتر به سبک معماری غربی شباهت داره. به نظرم یک جاهایی هم از معماری خاص حکومت عثمانی استفاده شده. مثل گلدسته ها و برج های بلند قلعه ها.

پوشش:
چه توی تصویر های باقی مونده از زمان قبل از اسلام و چه بعد از اون ، رعایت حجاب در ایرانیان قدیم رو میشه به راحتی فهمید. حجاب زنان ایرانی و پوشش مردان ایرانی . در فیلم به این مسئله توجهی نشده . زن ها در فیلم خیلی دورتر از واقعیت زنان ایران باستان هستند و پوشش مردان هم بیشتر باب میل طرداران فیلم های هالیوودیه و توجهی به شاخصه های هویتی ایرانی که قرن ها توی لباس های سنتی باقی مونده بود نشده.

جغرافیا:
صحرا و شن دو خصوصیت جغرافیایی سرزمین ایران توی این فیلم هست. قلعه ها در وسط صحراهای خشک قرار دارند و همه سفر ها توی شن و زیر نور مستقیم آفتاب صورت می گیره. حتی موقعیت جغرافیایی قلعه الموت که در قمست شمالی کشور(قزوین) قرار داره ، در محیطی خشک و صحرایی به تصویر کشیده میشه. با توجه به اینکه مخاطب اصلی این فیلم هم شهروندان غربی و آمریکایی هستند، به نظر می رسه این نوع تصویر سازی برای نزدیک کردن فضای جغرافیایی ایران به مناطق عربستان و حجاز توی ذهن مخاطب انجام گرفته. کاری که توی فیلم ها و مستند های شبکه های خارجی به وفور دیده میشه.

تاریخ:
احتمالا شما هم هیچ دوره تاریخی با چنین مشخصاتی پیدا نکنید! وجود گروه حشاشین به گمانم به قرن 10 به بعد برمیگرده . اما فضای فیلم توی بازه زمانی خیلی دورتری قرار داره. در ابتدای این فیلم به زمانی اشاره داره که امپراطوری ایران از چین تا دریای مدیترانه ادامه داشته، اما در هیچ دوره تاریخی با چنین مشخصاتی فضای ایران شبیه فضای فیلم نبوده.

انرژی هسته ای!
فیلم اشاره ی مستقیمی به خطر ایران هسته ای داره. در انتهای فیلم، دستان جلوی دسیسه ی عموی ناتنی اش رو می گیره و از نابودی جهان توسط انرژی باستانی که زیر زمین قرار داشته و توسط یه خنجر باستانی رها می شده جلو گیری می کنه. و در کنار همه ی کش و قوس های داستان ، این نکته توی ذهن مخاطب باقی می مونه که خطر عظیمی از جانب کشور ایران کل جهان رو تهدید می کنه .

فیلم شاهزاده ایرانی فیلم خوش ساختی هست، استقبال بدی هم از فیلم نشده، اما در حقیقت نه این شاهزاده ایرانی است و نه این کشور ایران! تنها شباهت هایی با ایران دارد. در حقیقت این فیلم در راستای تاریخ سازی جعلی برای ایران و حتی اسلام هست. کاری به ماهیت گروه حشاشین و فرقه اسماعیلیه ندارم، ولی تاریخ سازی جعلی ای که از این فرقه در طول این سالها انجام شده باعث برابرسازی این فرقه با مذهب شیعه (مخصوصا در بازی های کامپیوتری) شده . در این فیلم هم مانور ویژه ای روی این گروه داده. یک گروه قاتل و بی رحم که برای اهداف خاص تربیت داده شدند.

امتیاز من به فیلم:
داستان و دورن مایه فیلم :3           نوع ساخت و بازی ها:7          ارزش دینی : 0
میانگین: 3.3

در آخر هم باید بگم من به عنوان یک نفر ایرانی  از شاهزاده ایرانی  لذت نبردم! شاید این جمله بهترین چیزی باشه که بشه به عنوان نظر شخصی گفت!

 فیلم شناسی "شاهزاده ایرانی-شن های زمان"

 کارگردان: مایکل نیوول
بازیگران :جیک جیلنهال، جما آرترتون،بن کینگزلی،آلفرد مولینا
تاریخ انتشار: 21 می 2010
کشور: آمریکا
زبان: انگلیسی
مدت :90دقیقه


پی نوشت1: قرار بود این پست خیلی قبل تر از سفر جهادی بخوره! نشد!
پی نوشت2: این پست از دیدگاه یک جوان مسلمان ایرانیه! نه برعکس!

   


نظرات()   

پی نوشت

همیشه یک چیز برای گفتن باقی می ماند!